خب این هفته که گذشت رفتیم کنفرانس، رفتنی با دوستای هندیم که از بچه های گروهمون بودن رفتیم، با قطار رفتیم و هوا خیلی خیلی سرد بود...روزی که رسیدیم خیلی خسته بودم و بهمون نگفته بودن که هر کسی چه روزی ارائه دارم...توی دلم فقط دعا میکردم اون روز اول نباشه چون ساعت ۱ رسیدیم و از ساعت ۲ کنفرانس شروع میشه...خداروشکر برنامه رو دادن و من فرداش ارائه داشتم...دیگه روز اول گذشت و شام خوردیم و یه جلسه هم داشتیم رفتیم و شب هم یکم ارائم رو تمرین کردم...فرداش ارائه رو دادم صبح و تموم شد...جمعه عصر هم برگشتیم ، برای برگشتن همسر دوستم پری...اومدم دنبالش و قرار بود بیان شهر من و دیگه منو و یکی دیگه از دوستای ایرانم مح. رو هم رسوندن...شام هم رفتیم کافه ایرانی و رستوران ایرانی مهمون مح. برای شنبه ناهار هم من دعدت کردم بیان خونم...جمعه عصر رسیدیم خونه من بدو رفتم خرید خونه...شب هم از رستوران برگشتیم من یه سری از کارا رو کردم که شنبه ساعت ۱۲ ناهارم آماده باشه...برام یه آباژور خیلی خوشگل و یه دسته کل خیلی قشنگ آوردن که دستشون درد نکنه....یکی از دوستای مشترکمون هم قرار بود بیاد پری رو ببینه ، پوی، که بهش گفتم بیاد خونه...خلاصه عصری جمعمون جمع بود و خیلی خوش گذشت و بعد هم بچه ها رفتن... من دیگه از خستگی غش کردم تا امروز صبح
ن.و | یکشنبه ۱۴۰۳/۱۱/۲۱
17:15